Sunday, December 5, 2010

آفرینش و آزادی

اهمیت کار نیچه در این است که دانسته " دروغ به این دلیل هرگز به حقیقت نزدیک نمی شود که حقیقت وجود ندارد"  حقیقت زاده ی زبان آوری ماست، و خودمان آن را می آفرینیم، چراکه تاویل گری می کنیم، می خواهیم بشناسیم، ارزشیابی می کنیم، و نیازمند سالاری هستیم. حقیقت و تاویل ابزار سالاری و شهوت سلطه ی ماهستند: "  این نیاز ماست که جهان را تاویل می کند: رانه های ما و موافقت ها و مخالفت های این رانه ها. هر رانه ای گونه ای شهوت سلطه است، چشم انداز خود را دارد، که می خواهد تمامی رانه های دیگر را وادار کند تا آن را همجون هنجار بپذیرند"  ما حقیقت را نمی شناسیم، بل ارزش گذاری می کنیم. ما در این کار نیز نکته های اصلی والا را از یاد می بریم. دقت نمی کنیم که ارزش هر حقیت به تناسب دشواری پیگیری آن، و سختی ها و رنج های تقیب آن نسبی است. هر گاه امری در شرایطی به شدت مساعد، و بیش از حد طاقت بشری آزموده شود، و نیک دانسته شود، نیک خواهد بود. مردمان حقیقت را ابداع و اختراع می کنند، اما نمی توانند پنهان کنند که این کار فقط از راه بیان چشم اندازی خاص، و در نتیجه وابسته به رانه ها و نیروهای حیاتی ای خاص و نه عام، ممکن است

بابک احمدی / نشر مرکز

Tuesday, November 30, 2010

وضعیت آخر

سه چیز مردم را وادار می کند که بخواهند تغییر کنند: رنج، ملال و آگاهی فکری. وقتی که  به حد کافی رنج دیدند، وقتی که سالها به در بسته زدند و خسته شدند، وقتی که سالها راه بخصوصی را رفتند و سودی نبردند، وقتی که از نظر جسمی و روحی سقوط کردند، سرانجام لحظه ای فرا می رسد که می گویند: " دیگر بس است" . آنها آماده شده اند و می خواهند تغییر کنند
ملال هم باعث می شود که مردم بخواهند تغییر کنند. آنها مدام عمرشان را با " خب که چی؟" " خب که چی " می گذرانند، تا آنکه بالاخره مهم ترین خب که چی؟ را فریاد می کنند
و مصرانه می گویند که زندگی باید چیزی بیش از این باشد

امی . ب . هریس و توماس . ا . هریس / اسماعیل فصیح
انتشارات آسونه

Monday, September 3, 2007

زمین انسانها

ای رفیقی که در کنار منی تو همچون موریانگان، راحت خود را با کور کردن روزنه های رو به نور زندانت پرداخنه ای. تو خود را در ایمنی شهر بندگی، در کارهای همیشه یکسان و آداب خفه کننده ی شهر فروپیچیده و پیله ای بر گرد وخود تنیده ای، تو این حصار حقیر را در برابر بادها و جزرومد و ستارگان بالا برده ای. تو هیچ نمی خواهی آسودگی خود را با مسائل خطیر پریشان سازی. تو به قدر کفایت به خود رنج داده ای که سرنوشت انسانیت را از یاد ببری. تو دیگر ساکن سیاره ای سرگردان نیستی. تو هیچ پرسش بی جوابی از خود نمی کنی. تو یکی از جاخوش کردگان حقیرشهری. هنگامی که هنوز فرصتی باقی بود کسی شانه هایت رانگرفته و تکانت نداده است. اکنون گلی که تو راسرشته خشکیده و سخت شده است و از این پس هیچ چیز در وجود تو نخواهد توانست آهنگساز خفته یا شاعر یا کیهان شناسی را که چه بسا زمانی در تو بود بیدار کند...
آنتوان دونست اگزوپری / سروش حبیبی
انتشارات نیلوفر

Saturday, July 21, 2007

کتاب اعتیاد

...خانه ی فقیرانه ای داشت. اما گوشه ای از آن پر از سی دی و نوار و صفحه بود. برایم لیوانی چای ریخت و در سکوت چایم را خوردم و بلافاصله خداحافظی کردم. چند روز بعد فهمیدم که در رستوران ظرف می شوید. خودش بعدها برایم گفت: من خدا هستم ، خود خدا.
پرسیدم: خب جهان را چطوری خلق کردی؟
جواب داد:بر اساس موسیقی... هر چیزی موسیقی خودش را دارد، مثلا شب را بر اساس ترانه ی "سیاهش کن" رولینگ استونز ساختم، دریا را با آهنگ "ترانه ی گریان" نیک کیو. خیلی دلم می خواست بدانم انسان را با کدام ترانه ساخته است، اما همان لحظه اشاره کرد که نزدیکش شوم. سرم را جلو بردم. آهسته گفت: مواظب خواب هایت باش!...
شهریار وقفی پور
نشر قصه

Friday, July 6, 2007

در هزار تو

در هزار تو
صدایی را از نزدیک می شنود، سه چهار هجا که برای فهمیدن شان وقت کافی ندارد. بلافاصله بر می گردد؛ اما کسی پیدا نیست.
در این تنهایی، شاید برف صدایش عجیب وغریب به نظر می رسد. صدا بم بود ولی شبیه صدای مردها نبود... زن جوانی با صدایی به شدت بم، شاید هم همین بوده، ولی خاطره اش خیلی ناپایدار است: اکنون هیچ نمانده جز طنینی خنثی ، بدون لحنی خاص؛ می تواند متعلق به هر کسی باشد، وشاید اصلا صدای انسانی نبوده.
داخل چنان تاریک است که از لای در نمی شود چیزی دید. سمت راست، سمت چپ، بالا، همه پنجره ها بسته است، قاب های سیاه کثیف شان بدون پرده یا کرکره، نشانگر عدم وجود نشانی از زندگی در اتاق های بی نورشان است، گویی کل ساختمان متروک است.
آلن روب گری یه / مجید اسلامی
نشر نی

ایده ی تفکر، ایده ی ماده

آنجا که زبان به پایان می رسد نه امر غیر قابل گفتن بلکه دستمایه یا ماده کلمه اغاز می شود. کسی که هرگز، همچون در رویا، جوهر چوبین زبان را لمس نکرده است، حتی اگر سکوت کند در اسارت تصور باقی خواهد ماند. نظیر آنچه که بر سر کسانی می رود که پس از مرگ ظاهری شان، دوباره به زندگی بر گشته اند. در واقع ، آنها اصلا نمرده اند(در غیر این صورت بر نمی گشتند)، حتی از این ضرورت محتوم نیز که روزی مجبورند بمیرند خلاصی نیافته اند، اما از تصور مرگ خلاص شده اند. به همین دلیل وقتی از آنها می پرسند که بر ایشان چه رفته است، چیزی ندارند در باب مرگ بگویند، اما بی اندازه دستمایه سراغ دارند برای تعریف حکایات و ماجراهای شگفت اور درباره ی زندگی شان.
جورجو اگامبن / امید مهرگان

Sunday, July 1, 2007

شبانه

مرگ را دیده ام من
در دیداری غمناک من مرگ را به دست سوده ام
من مرگ را زیسته ام
با آوازی غمناک غمناک
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده
دردا
دردا که مرگ
نه مردن شمع و
نه بازایستادن ساعت است
نه استراحت آغوش زنی
که در رجعت جاودانه بازش یابی
نه لیموی پرآبی که می مکی
تا آنچه به دور افکندنی است
تفاله ای بیش نباشد
تجربه ایست غم انگیز
غم انگیز
به سالها و به سالها و به سالها...
احمد شاملو