Monday, September 3, 2007

زمین انسانها

ای رفیقی که در کنار منی تو همچون موریانگان، راحت خود را با کور کردن روزنه های رو به نور زندانت پرداخنه ای. تو خود را در ایمنی شهر بندگی، در کارهای همیشه یکسان و آداب خفه کننده ی شهر فروپیچیده و پیله ای بر گرد وخود تنیده ای، تو این حصار حقیر را در برابر بادها و جزرومد و ستارگان بالا برده ای. تو هیچ نمی خواهی آسودگی خود را با مسائل خطیر پریشان سازی. تو به قدر کفایت به خود رنج داده ای که سرنوشت انسانیت را از یاد ببری. تو دیگر ساکن سیاره ای سرگردان نیستی. تو هیچ پرسش بی جوابی از خود نمی کنی. تو یکی از جاخوش کردگان حقیرشهری. هنگامی که هنوز فرصتی باقی بود کسی شانه هایت رانگرفته و تکانت نداده است. اکنون گلی که تو راسرشته خشکیده و سخت شده است و از این پس هیچ چیز در وجود تو نخواهد توانست آهنگساز خفته یا شاعر یا کیهان شناسی را که چه بسا زمانی در تو بود بیدار کند...
آنتوان دونست اگزوپری / سروش حبیبی
انتشارات نیلوفر

Saturday, July 21, 2007

کتاب اعتیاد

...خانه ی فقیرانه ای داشت. اما گوشه ای از آن پر از سی دی و نوار و صفحه بود. برایم لیوانی چای ریخت و در سکوت چایم را خوردم و بلافاصله خداحافظی کردم. چند روز بعد فهمیدم که در رستوران ظرف می شوید. خودش بعدها برایم گفت: من خدا هستم ، خود خدا.
پرسیدم: خب جهان را چطوری خلق کردی؟
جواب داد:بر اساس موسیقی... هر چیزی موسیقی خودش را دارد، مثلا شب را بر اساس ترانه ی "سیاهش کن" رولینگ استونز ساختم، دریا را با آهنگ "ترانه ی گریان" نیک کیو. خیلی دلم می خواست بدانم انسان را با کدام ترانه ساخته است، اما همان لحظه اشاره کرد که نزدیکش شوم. سرم را جلو بردم. آهسته گفت: مواظب خواب هایت باش!...
شهریار وقفی پور
نشر قصه

Friday, July 6, 2007

در هزار تو

در هزار تو
صدایی را از نزدیک می شنود، سه چهار هجا که برای فهمیدن شان وقت کافی ندارد. بلافاصله بر می گردد؛ اما کسی پیدا نیست.
در این تنهایی، شاید برف صدایش عجیب وغریب به نظر می رسد. صدا بم بود ولی شبیه صدای مردها نبود... زن جوانی با صدایی به شدت بم، شاید هم همین بوده، ولی خاطره اش خیلی ناپایدار است: اکنون هیچ نمانده جز طنینی خنثی ، بدون لحنی خاص؛ می تواند متعلق به هر کسی باشد، وشاید اصلا صدای انسانی نبوده.
داخل چنان تاریک است که از لای در نمی شود چیزی دید. سمت راست، سمت چپ، بالا، همه پنجره ها بسته است، قاب های سیاه کثیف شان بدون پرده یا کرکره، نشانگر عدم وجود نشانی از زندگی در اتاق های بی نورشان است، گویی کل ساختمان متروک است.
آلن روب گری یه / مجید اسلامی
نشر نی

ایده ی تفکر، ایده ی ماده

آنجا که زبان به پایان می رسد نه امر غیر قابل گفتن بلکه دستمایه یا ماده کلمه اغاز می شود. کسی که هرگز، همچون در رویا، جوهر چوبین زبان را لمس نکرده است، حتی اگر سکوت کند در اسارت تصور باقی خواهد ماند. نظیر آنچه که بر سر کسانی می رود که پس از مرگ ظاهری شان، دوباره به زندگی بر گشته اند. در واقع ، آنها اصلا نمرده اند(در غیر این صورت بر نمی گشتند)، حتی از این ضرورت محتوم نیز که روزی مجبورند بمیرند خلاصی نیافته اند، اما از تصور مرگ خلاص شده اند. به همین دلیل وقتی از آنها می پرسند که بر ایشان چه رفته است، چیزی ندارند در باب مرگ بگویند، اما بی اندازه دستمایه سراغ دارند برای تعریف حکایات و ماجراهای شگفت اور درباره ی زندگی شان.
جورجو اگامبن / امید مهرگان

Sunday, July 1, 2007

شبانه

مرگ را دیده ام من
در دیداری غمناک من مرگ را به دست سوده ام
من مرگ را زیسته ام
با آوازی غمناک غمناک
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده
دردا
دردا که مرگ
نه مردن شمع و
نه بازایستادن ساعت است
نه استراحت آغوش زنی
که در رجعت جاودانه بازش یابی
نه لیموی پرآبی که می مکی
تا آنچه به دور افکندنی است
تفاله ای بیش نباشد
تجربه ایست غم انگیز
غم انگیز
به سالها و به سالها و به سالها...
احمد شاملو

Saturday, June 9, 2007

ماهی ها در شب می خوابند

...فقط زمانی محدود، شاید چند ساعتی در زندگی وجود دارد که می تواند با یک شرط، کاملا در اختیار خود آدم باشد. با این شرط که خودت بدانی به سوی مرگ می روی! تصمیم گرفته است که بمیرد، پس بیش از هر کس دیگر، حتا خدا، به این که به سوی مرگ می رود آگاه است. به همین خاطر، هیچ کس حق ندارد این چند ساعت آخر را با او شریک شود. حالا نوبت اوست که مال خودش باشد. به هر چه می خواهد، آن طور که می خواهد فکر کند، بدون حضور هیچ تنابنده ای. به دنیایی میان زندگی و مرگ می رود، به سالن انتظاری که خود می سازد و در آن به پیشواز مرگ می نشنیند. هیچ وقت مال خودش نبود. اما حالا مال خودش است. حالا که دیگر تن ندارد و سری است بی خاصیت روی تخت خواب. افلیج. سر بدون تن؟...
سوابه اشرفی
انتشارات مروارید

Friday, June 8, 2007

پغی ( پری سابق) bonjour

شما خوب هست؟ شما شوهر خوب؟ طفلان خوب؟ من خوب هست. اشعار نوشت. نکاشی نکرد. من این جا تنها که بود، آشپز پخت. اتاق جاغو کرد. من آشپزی آهسته کرد. امروز ظهر غذا مهم پخت. مزه chien داد. آدم تنها شد، زهر ماغ هم خورد؛ ولی برا شما یک غذا دستور نوشت: سیخ زمینی گرفته سرخ کرده، ولی نه مهم. بلغم را رنده کرد، ولی نه لاغر. گوش را تو سرکه لالا کرد ولی نه تا همیشه. بعد این ها جوشش کرد در یک قابلمه. گرد چماق لازم شما ریخت. این غذا لازم به شوهر داد. محبت شوهر فراوان شد. آکا جواد خوب نه. عهد می کرد، وفا لازم کرده بوده باشد. ولی من آکا جواد دوست هست. شما به او چیز رسانید ( چه گفت شما در فارسی؟) سلام رسانید. به فاطی، مغ یم، جلال، جمیله و هاجغ هم لازم همان رسانید.
دوستداغ شما
سهغاب
سهراب سپهری / حبیبه جعفریان
انتشارات سروش